تبليغاتX
آن دو چشم گنهکار دوزخی

دلیجان های جادویی که از شهری پر از ناقوس می آیند

کلیسا در کلیسا با جسد هاشان پی فانوس می آیند

دو خطی پشت ارابه و خواهرهای روحانی

سیه پوشان طلبکار تبرک ها برای کشف اقیانوس می آیند

کسی با حکم شلاقش فضا را می شکافد تند می راند

عزاداران بی چیزی شبیه زایش ققنوس می آیند

دلیجان حجم سنگین جهان را قطعه قطعه می کشد با خود

و مردان مست چشمک ها به هابیلی ترین کابوس می آیند

فضا پیمای قابیلی در این شبها مسافر می برد تا دور

همان هایی که با ظلمت برای غارت ناموس می آیند

عباراتی خیالی می نویسم اسب و ارابه کجا بودند

همان انسان نماهایی که با نام خدا جاسوس می آیند

مرا این جا شبی خاموش و پنهانی کنار جاده خاکم کن

اگر دیدی دلیجان ها که از شهری پر از ناقوس می آیند

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:1  توسط ماری  | 



 

ياد دارم يك غروب سرد سرد
ميگذشت از توی كوچه دوره گرد

دوره گردم ، كهنه قالی ميخرم
دست دوم جنس عالی ميخرم

گر نداری كوزه خالی ميخرم
كاسه و ظرف سفالی ميخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شكست

اول سال است و نان در خانه نيست
ای خدا شكرت ولی اين زندگيست؟

بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود

چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته

سوختم ديدم كه بابا پير بود
بدتر از اين خواهرم دلگير بود

مشكل ما درد نان تنها نبود؛
حتم دارم كه خدا آنجا نبود

باز آواز درشت دوره گرد
پرده انديشه ام را پاره كرد

دوره گردم ، كهنه قالی ميخرم
دست دوم جنس عالی ميخرم

خواهرم بی روسری بيرون دويد؛
گفت: آقا سفره خالی ميخريد؟

«محمد رضا يعقوبی»

 

 

پدر آمد از راه

دستهايش خالی

           كودكان چشم به دستان پدر

               ***

سفره ی خالی را

پدر از پنجره بيرون انداخت

سفره ی قلبش را

          بار ديگر گسترد

               ***

بچه ها

          آن شب هم

      - مثل ديگر شبها -

يك شكم سير محبت خوردند

«حسن حسینی»

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 2:16  توسط محمود  | 



 

شب نيست از اندوه چشمانت، پلكی به روی پلك بگذارم
ترسم فراموشت كنم ناگه، تا از خيالت چشم بردارم

من بودم و ماه و شب و شعرم؛ شعری كه سهم چشمهايت شد
حرف دلت با ماه می گفتي؛ ماهی كه هر شب داده آزارم

اينگونه با من دشمني تا كی؛ ديگر به خواب من نمی آيی
در كوچه باغ خواب روياها، آيا نخواهی كرد تكرارم؟

اين چندمين بار است بی خوابی، سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه كاملتر، من نيز تا خورشيد بيدارم

زيبا شبی بر چشم من بگذر، تا در وجود خويش دريابی؛
من شاعری آواره با عشقم، ازشعر چشمان تو سرشارم

يك روزِ باران خوب يادم هست؛ آهسته گفتی دوستم داری
با واژه های ساده اما سخت، گفتم كه من هم دوستت دارم

حالا هزاران سال بعد از تو، ياد سكوت خويش می افتم
يك شوق ديرين می دود در من، می‌خواهد از من خواب، انگارم

فردا مرا از ياد خواهی برد، فردا؛ همين فردا كه می‌‌آيد
زان پس درون خود به آسانی، روزی تو خواهی كرد انكارم

«مهدی سهيلی»

 

 

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نيازی مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزی مي گشايد هر زمان پر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمی رست
اي كاش در من آرزويت جان نمی يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبی رشته ی عمرم نمی بافت

انديشه روز و شبم پيوسته اين است
من بر تو بستم دل؟ دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهائی كه بايد می شكستم

اي خاطرات روزهای گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتی گنگ و غريبم واگذاريد

اينك دريغا آرزوها نقش بر آب
اينك نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من، غم بيهودگيها مي زند موج
در تو، غروری از توان من فزونتر

«حميد مصدق»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 13:17  توسط محمود  | 



 

گل نيلوفر آبي

پشت پلك من مي خوابي؟

ميشي خورشيدي خصوصي؟

واسه ي خودم بتابي

آروم آروم

بازي بازي

با دل تنگم ميسازي؟

من هنوز در به در طره ي اون زلف سياتم

من هنوزم سبز سبزم

ريشه دارم

يكي از پاپتي هاتم

آقاي كوچيك نواز بنده پرور

من هنوزم صله گير چشم باروني اون ابر نگاتم

منو كشتي

منو كشتي

منو كشتي

كشته باشي...

خوش به حالم

من هنوزم كه هنوزه يكي از اون كشته هاتم

من هنوز در به در طره ي اون زلف سياتم

من هنوزم سبز سبزم

ريشه دارم

يكي از پاپتي هاتم

شما كه سواد داري

شما كه ليسانس داري

شما كه روزنامه خوني

با بزرگا ميشيني

حرف ميزني

همه چي رو ميدوني

شما كه كلت پره

معلم مردم خوبي

واسه هر چي كه ميگن جواب داري در نمي موني

بگو از چيه كه من دلم گرفته؟

راه مي رم دلم گرفته

پا مي شم دلم گرفته

گريه مي كنم، ميخندم، پا مي شم، دلم گرفته

من خودم آدم بودم

باد زد و هواي منو برد

سوار اسبي بودم كه روز باروني زمين خورد

شما كه سواد داري

شما كه ليسانس داري

شما كه روزنامه خوني

با بزرگا ميشيني

حرف مي زني

همه چي رو ميدوني

شما كه كلت پره معلم مردم خوبي

واسه هر چي كه مي گن جواب داري در نمي موني

بگو از چيه كه من دلم گرفته؟

«محمد صالح علاء»

 

 

 

 

 

 

فهمیدی من دوست دارم ، گربه داری میرقصوني
با این همه ادا می خوای بازم تو قلبم بـمونی؟
بترس از اون روزی که من ، تحملم تموم میشه
خودت با دستای خودت تـیشه نزن به این ریشه
فکر نکنی که تا ابد چشم انتظارت میمونم
ستاره هـا فراوونن تـو هـر شب آسمـونم

خیال نکن برای من تو ماه هفت آسمونی
تو هـم یکی مثل همه ، باید اینو خوب بدونی
تا وقتی یک رنگ نشدی، دلم باهات صاف نمیشه
دورنگی هات مال خودت ، برو برای همیشه
خیال نکن برای من تو ماه هفت آسمونی
تو هم یکی مثل همه، باید اینو خوب بدونی

 

 

 

 

 

 

دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده
مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده
يه سوال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه
اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده ؟
چه قدر دعا كنم من خدا رو صدا كنم من
دست من به آسمونه نيمه شب دم سپيده
گفتم از عشق تومي خوام سر بذارم به بيابون
گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده
التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم
گفت كه هذيون رو تموم كن انگاري تبت شديده
گفتم آرزو دارم تو، مال من بشي يه روزي
گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده
اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر
اوني كه دنبالشي تو، چرا دائم ناپديده
تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد
رنگ من كه هيچي زيبا رنگ آسمون پريده
سرنوشت گريه نداره خودت اين رو گفتي اما
تو دل من نمي دونم چرا باز يه كم اميده
تو من رو گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم
چه قَدَر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 16:21  توسط محمود  | 



دو روايت از كلاس درس:

 

 

فعل مجهول

بچه ها صبحتان به خير...سلام

درس امروز فعل مجهول است

فعل مجهول چیست؟ می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناسازم آن چنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی دادِ آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان میان صدا کردم:

«ژاله» از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود، سکوت

دِه! جوابم بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم هپروت؟

خنده ی دختران و غُرّش من

ریخت بر فرق «ژاله» چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین، انتقام جو گفتم:

بچه ها گوش «ژاله» سنگین است!

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش ژاله یاسین است

باز خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتش فشان دیده ی من

«ژاله» آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره ی او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره ی او

آنچه در آن نگاه می خواندم،

قصه ی غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول، فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را زخونه بیرون کرد

شبِ دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تابِ تب، برادر من

تاسحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن، دو دیده ی من

این یکی اشک بود و آن یکی خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود»

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله ی او

شسته میشد به قطره های سرشک

چهره ی همچو برگ لاله ی او

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که: «غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه ی غم توست

تو بگو! من چرا سخن گفتم؟

فعل مجهول، فعل آن پدریست

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بُود که درآن

مادری بی پناه می سوزد»

«سيمين بهبهانی»

 

 

 

 

 

 

احمدك

معلم چو آمد به ناگه کلاس

چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عُنفُوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش

ازاین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود

به جز آنچه دیروز همانجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباسِ پر از وصله و ژنده اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد

که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنچ بر مردمان

زبان دلش گفت بی  اختیار

چو عضوی  بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار 

 تو کز ، تو کز وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم

به پايین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج

نمی کرد پیدا کلامی دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش

نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده ی آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت

غضب می درخشید در چشم او

چرا احمدِ کودنِ بی شعور

معلم بگفتا به لحن گران

نخواندی چنین درس آسان ، بگو

مگر فرق تو چيست؟ با دیگران

 عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی بیند آیا که در این میان

بود فرق ما بین دار و ندار

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند

به شهري که از چشم خود بیم داشت

بگوید كه فرق است مابین او

و آنکس که بی حد، زر و سیم داشت

به آهستگی احمدِ بی نوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من،

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است

سخنهای او را معلم برید

هنوز او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری ظالمان

نژند و ستم دیده و زار داشت

معلم بکوبيد پا بر زمين

که اين پيک قلبت پر  از كينه است

به من چه که مادر ز کف داده ای؟

به من چه که دستت پر از پینه است

يكی پيش ناظم رود با شتاب

به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

به چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سويی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن

تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

«دکتر ایرج شگرف نخعی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 10:40  توسط محمود  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo