تبليغاتX
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
دوباره از نو...
من با توام 
 

من با تو ام ای رفیق ! با تو

همراه تو پیش می نهم گام

در شادی تو شریک هستم

بر جام می تو می زنم جام

 

من با تو ام ای رفیق ! با تو

 دیری ست که با تو عهد بستم

 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم

 همپای تو ام ، بگیر دستم

 

پیوند گذشته های پر رنج

اینسان به توام نموده نزدیک

 هم بند تو بوده ام زمانی

 در یک قفس سیاه و تاریک

 

رنجی که تو برده ای ز غولان

 بر چهر من است نقش بسته

 زخمی که تو خورده ای ز دیوان

 بنگر که به قلب من نشسته

 

 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری

هر سو که نظر کنم ، تو هستی

یک جمع به هم گرفته پیوند

 یک جبهه ی سخت بی شکستی

 

زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه

بالاتری از نژاد و از رنگ

تو هر کسی و ز هر کجایی

من با تو ، تو با منی هماهنگ

 

«سیمین بهبهانی»

|+|
نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 14:6
واژه 

تو نگاهم کردی

دستپاچه و کمی تند سلامت کردم

نفسم سنگین شد

قلبم افزود به تکرار تو در رگهایم

در دلم ولوله ای بر پا شد

به کناری رفتیم،

پای یک سرو بلند،

روی یک نیمکت چوبی خشک،

غرق در حس شکفتن گشتیم

ترس دستان مرا می لرزاند

و تو اما خندان

شاید از طرز شکوفائی من!

از دلم پرسیدی،

با صدایی که به موسیقی باران می ماند

گفتی آیا دلت از صاعقه گرم نگاهی به خودش لرزیده؟

همچنان خندیدی

شاید آن لحظه تو با خود گفتی :

پسرک ترسیده

باز هم پرسیدی

و شروع کردم من از دلم ثانیه هایی گفتن

کلمات از پی هم ،

مثل یک سلسله کوه از دل من بیرون زد،

تا رسیدم به همان واژه که پر بود از تو

ناگهان بغض همان واژه گلویم را بست

هر چه کردم نتوانستم از آن واژه بگویم با تو

راستی می دانی واژه بغض من آن روز چه بود؟

واژه بغض من آن روز...

|+|
نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 13:2
پیام 

نه چنان سرنوشت دستم بست

که کنم باز دست بسته ی تو

نه چنان دل شکسته ام که روم

به سراغ دل شکسته ی تو

 

با خیال تو عالمی دارم

گر مرا با تو گفتگویی نیست

به تو سوگند می خورم سوگند

که مرا جز تو آرزویی نیست

 

بر تو از بیم آنکه ناز کنی

در دنیای دل نکردم باز

پیش چشمان نازپرور تو

یک نگه بودم و هزاران راز

 

بودمت در کنار و نشنیدی

همه فریادها نگاه شدند

ناله هایم به دیده اشک شدند

اشکها سوختند و آه شدند

 

در دل چشم آسمانی تو

آنکه اشک تو دید من بودم

وز سکوت لبان خاموشت

ناله ی دل شنید من بودم

 

من در آن دیدگان افسون خیز

خوانم افسانه ی ملال تو را

اشک چشم توام که می دانم

از تو بهتر زبان حال تو را

 

بگریز از کنار من بگریز

راه من، راه سرنوشت من است

به خدا سرنوشت اگر این است

گر به دوزخ روم بهشت من است

 

روز و شب بر من ای ستاره بخت

با غمی گونه گونه می گذرد

عمر من، عمر من، نمی دانی

بی تو عمرم چگونه می گذرد

 

«فخرالدین مزارعی»

|+|
نوشته شده توسط محمود در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 0:54
ظلمت 

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را در یاب

چشم فردا کور است

 

نه جراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان است

 

می  فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر  به هم آویزیم

ما دو سر گشته ی تنها چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه ی جادویی اوج!

 

«فروغ فرخزاد»

|+|
نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:22
روسری! 
 

بندش كه بازگشت و شد آزاد روسري،

و بي‌درنگ از سرت افتاد روسري،

ناگاه موج گيسوي بر چشم جاري‌ات

بر شانه ريخت... دست مريزاد روسري!!!

من دوست داشتم كه تو رودابه‌ام شوي

اين را ولي اجازه نمي‌داد روسري!

آرام و سرد روي سرت بود گوييا

به عطر گيسويت شده معتاد روسري

ديشب به خوابم آمدي آيينه‌رو... زلال...

چه جلوه‌اي به آينه مي‌داد روسري

حالا كنار رود غريبي نشسته‌اي

زلفت روان بر آب...

وبر باد روسري...

من هم اميدوار به اين فكر مي‌كنم

شايد كه باز از سرت افتاد روسري!!!

«ایلشن جلاسی»

|+|
نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:6