تبليغاتX
به سلامی كه كسی گفت به ما

به سلامی كه كسی گفت به ما

...برای دل کوچک اما دریایی ام

از هم گریختیم

از هم گریختیم

وان نازنین پیاله دلخواه را دریغ

 بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

وان عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو باز آمدم ولی

هر بار دیر بود......

اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم وحوا بهشت خویش

 

هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 1:23  توسط محمود  | 

به سلامي كه كسي گفت به ما...

 


آرزویم همه این است:


نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد


و به اندازه هر روز تو عاشق باشی،

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد


و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

آرزویم این است...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:1  توسط محمود  | 

صبر سنگ

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من دیوانۀ عاصی

در درونم های وهو می  کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم،نمی دانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست

 

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

 

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه تاریک لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک، شب میعاد

زان اطاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

 

در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

 

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور

یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغهای دور

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زرورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

 

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشستم شاید او آید

عاقبت روزی بدیدارم

 

«فروغ فرخزاد»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:6  توسط محمود  | 

من با توام

 

من با تو ام ای رفیق ! با تو

همراه تو پیش می نهم گام

در شادی تو شریک هستم

بر جام می تو می زنم جام

 

من با تو ام ای رفیق ! با تو

 دیری ست که با تو عهد بستم

 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم

 همپای تو ام ، بگیر دستم

 

پیوند گذشته های پر رنج

اینسان به توام نموده نزدیک

 هم بند تو بوده ام زمانی

 در یک قفس سیاه و تاریک

 

رنجی که تو برده ای ز غولان

 بر چهر من است نقش بسته

 زخمی که تو خورده ای ز دیوان

 بنگر که به قلب من نشسته

 

 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری

هر سو که نظر کنم ، تو هستی

یک جمع به هم گرفته پیوند

 یک جبهه ی سخت بی شکستی

 

زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه

بالاتری از نژاد و از رنگ

تو هر کسی و ز هر کجایی

من با تو ، تو با منی هماهنگ

 

«سیمین بهبهانی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:6  توسط محمود  | 

واژه

تو نگاهم کردی

دستپاچه و کمی تند سلامت کردم

نفسم سنگین شد

قلبم افزود به تکرار تو در رگهایم

در دلم ولوله ای بر پا شد

به کناری رفتیم،

پای یک سرو بلند،

روی یک نیمکت چوبی خشک،

غرق در حس شکفتن گشتیم

ترس دستان مرا می لرزاند

و تو اما خندان

شاید از طرز شکوفائی من!

از دلم پرسیدی،

با صدایی که به موسیقی باران می ماند

گفتی آیا دلت از صاعقه گرم نگاهی به خودش لرزیده؟

همچنان خندیدی

شاید آن لحظه تو با خود گفتی :

پسرک ترسیده

باز هم پرسیدی

و شروع کردم من از دلم ثانیه هایی گفتن

کلمات از پی هم ،

مثل یک سلسله کوه از دل من بیرون زد،

تا رسیدم به همان واژه که پر بود از تو

ناگهان بغض همان واژه گلویم را بست

هر چه کردم نتوانستم از آن واژه بگویم با تو

راستی می دانی واژه بغض من آن روز چه بود؟

واژه بغض من آن روز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:2  توسط محمود  | 

پیام

نه چنان سرنوشت دستم بست

که کنم باز دست بسته ی تو

نه چنان دل شکسته ام که روم

به سراغ دل شکسته ی تو

 

با خیال تو عالمی دارم

گر مرا با تو گفتگویی نیست

به تو سوگند می خورم سوگند

که مرا جز تو آرزویی نیست

 

بر تو از بیم آنکه ناز کنی

در دنیای دل نکردم باز

پیش چشمان نازپرور تو

یک نگه بودم و هزاران راز

 

بودمت در کنار و نشنیدی

همه فریادها نگاه شدند

ناله هایم به دیده اشک شدند

اشکها سوختند و آه شدند

 

در دل چشم آسمانی تو

آنکه اشک تو دید من بودم

وز سکوت لبان خاموشت

ناله ی دل شنید من بودم

 

من در آن دیدگان افسون خیز

خوانم افسانه ی ملال تو را

اشک چشم توام که می دانم

از تو بهتر زبان حال تو را

 

بگریز از کنار من بگریز

راه من، راه سرنوشت من است

به خدا سرنوشت اگر این است

گر به دوزخ روم بهشت من است

 

روز و شب بر من ای ستاره بخت

با غمی گونه گونه می گذرد

عمر من، عمر من، نمی دانی

بی تو عمرم چگونه می گذرد

 

«فخرالدین مزارعی»

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:54  توسط محمود  | 

ظلمت

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را در یاب

چشم فردا کور است

 

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان است

 

می  فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر  به هم آویزیم

ما دو سر گشته ی تنها چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه ی جادویی اوج!

 

«فروغ فرخزاد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط محمود  | 

روسری!

 

بندش كه بازگشت و شد آزاد روسري،

و بي‌درنگ از سرت افتاد روسري،

ناگاه موج گيسوي بر چشم جاري‌ات

بر شانه ريخت... دست مريزاد روسري!!!

من دوست داشتم كه تو رودابه‌ام شوي

اين را ولي اجازه نمي‌داد روسري!

آرام و سرد روي سرت بود گوييا

به عطر گيسويت شده معتاد روسري

ديشب به خوابم آمدي آيينه‌رو... زلال...

چه جلوه‌اي به آينه مي‌داد روسري

حالا كنار رود غريبي نشسته‌اي

زلفت روان بر آب...

وبر باد روسري...

من هم اميدوار به اين فكر مي‌كنم

شايد كه باز از سرت افتاد روسري!!!

«ایلشن جلاسی»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:6  توسط محمود  | 

نا قابل اين دلم

از كوچه ی ازل مهمان من شدی

از خود شدم تهی، در جان من شدی

نا قابل اين دلم؛ سيبی برای تو

خنديدی و به شوق مهمان من شدی

گم گشتم از طرب، ديدم تو را... عجب!

پيدای تو شدم، پنهان من شدی

لبخند و آسمان، يك روز ابر و باد

خورشيد من شدی، باران من شدی

خواندی به چشم من از ناگزير عشق

ای آيه ی بلا! شيطان من شدی

دنيا شگفت من، من در شگفت تو

ايمان من شدی، عصيان من شدی

تو انتهای من، من ابتدای تو

اول شدم تو را، پايان  من شدی

 

عبدالرضا رضایی نیا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط محمود  | 

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

من زنده بودم اما، انگار مرده بودم

از بس که روزها را، با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه:

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری، در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر، وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید، من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:54  توسط محمود  | 

برف

زردها بیهُده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است،

بیخودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاکوه» اما،

«وازنا» پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برقی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست.

من دلم سخت گرفته ست از این

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار

 

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:27  توسط محمود  | 

گل های سرخ شمعدانی

شب های من اما ...، تهی دستند و ناچیزند

لبریز از کابوسهای وحشت انگیزند

بی هرم آغوش تو  ای گل! دستهای من

متروک تر از باغهای سرد پاییزند

اعجاز سبز چشمهایت، در بهاری سرخ

بی شک مرا مثل شقایق بر می انگیزند

گلهای سرخ شمعدانی، بی تو باور کن

پژمرده می گردند، می خشکند، می ریزند

این کوچه ها، این کوچه های تنگ بی برگشت

 بی آفتاب روی تو، مانند دهلیزند

حتی درختان نیز، وقتی تو نخواهی ماند

همدوش پاییزند و از اندوه لبریزند

بعد از تو، بانو! دستهای کودکی هایم

خود را به دامان چه کس باید بیاویزند؟

بعد از تو، من می مانم و غمهای بی پایان 

بعد از تو آهنگ غزلهایم غم انگیزند

 

سهیل محمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:43  توسط محمود  | 

دو راهی

شدیم از یاد یکدیگر فراموش

دو راهی بین ما بگشوده آغوش

از آن عشقی که در ما شعله میزد

به جا مانده اجاقی سرد و خاموش

میان من و تو دو راهی نشسته

صدایی نمانده به لبهای بسته

به لبهای خموش این دو راهی

نشسته قصه غمگین رفتن

همیشه راه ما با هم یکی بود

ولی دیگر جدا شد راهت از من

اگر در چشم هم اشکی ببینیم

توان رفتن از ما میگریزد

برو بگذار این دیوار کهنه

به نام «عشق ما» در هم بریزد

میان من و تو دو راهی نشسته

صدایی نمانده به لبهای بسته

 

اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:44  توسط محمود  |