تبليغاتX
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
دوباره از نو...
ظلمت 

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج!

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را در یاب

چشم فردا کور است

 

نه جراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان است

 

می  فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر  به هم آویزیم

ما دو سر گشته ی تنها چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه ی جادویی اوج!

 

«فروغ فرخزاد»

|+|
????? ??? ???? محمود ?? پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ? ???? 11:22
روسری! 
 

بندش كه بازگشت و شد آزاد روسري،

و بي‌درنگ از سرت افتاد روسري،

ناگاه موج گيسوي بر چشم جاري‌ات

بر شانه ريخت... دست مريزاد روسري!!!

من دوست داشتم كه تو رودابه‌ام شوي

اين را ولي اجازه نمي‌داد روسري!

آرام و سرد روي سرت بود گوييا

به عطر گيسويت شده معتاد روسري

ديشب به خوابم آمدي آيينه‌رو... زلال...

چه جلوه‌اي به آينه مي‌داد روسري

حالا كنار رود غريبي نشسته‌اي

زلفت روان بر آب...

وبر باد روسري...

من هم اميدوار به اين فكر مي‌كنم

شايد كه باز از سرت افتاد روسري!!!

«ایلشن جلاسی»

|+|
????? ??? ???? محمود ?? یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ? ???? 21:6