تبليغاتX
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
آن دو چشم گنهکار دوزخی...
دوباره از نو...
واژه 

تو نگاهم کردی

دستپاچه و کمی تند سلامت کردم

نفسم سنگین شد

قلبم افزود به تکرار تو در رگهایم

در دلم ولوله ای بر پا شد

به کناری رفتیم،

پای یک سرو بلند،

روی یک نیمکت چوبی خشک،

غرق در حس شکفتن گشتیم

ترس دستان مرا می لرزاند

و تو اما خندان

شاید از طرز شکوفائی من!

از دلم پرسیدی،

با صدایی که به موسیقی باران می ماند

گفتی آیا دلت از صاعقه گرم نگاهی به خودش لرزیده؟

همچنان خندیدی

شاید آن لحظه تو با خود گفتی :

پسرک ترسیده

باز هم پرسیدی

و شروع کردم من از دلم ثانیه هایی گفتن

کلمات از پی هم ،

مثل یک سلسله کوه از دل من بیرون زد،

تا رسیدم به همان واژه که پر بود از تو

ناگهان بغض همان واژه گلویم را بست

هر چه کردم نتوانستم از آن واژه بگویم با تو

راستی می دانی واژه بغض من آن روز چه بود؟

واژه بغض من آن روز...

|+|
????? ??? ???? محمود ?? پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ? ???? 13:2
پیام 

نه چنان سرنوشت دستم بست

که کنم باز دست بسته ی تو

نه چنان دل شکسته ام که روم

به سراغ دل شکسته ی تو

 

با خیال تو عالمی دارم

گر مرا با تو گفتگویی نیست

به تو سوگند می خورم سوگند

که مرا جز تو آرزویی نیست

 

بر تو از بیم آنکه ناز کنی

در دنیای دل نکردم باز

پیش چشمان نازپرور تو

یک نگه بودم و هزاران راز

 

بودمت در کنار و نشنیدی

همه فریادها نگاه شدند

ناله هایم به دیده اشک شدند

اشکها سوختند و آه شدند

 

در دل چشم آسمانی تو

آنکه اشک تو دید من بودم

وز سکوت لبان خاموشت

ناله ی دل شنید من بودم

 

من در آن دیدگان افسون خیز

خوانم افسانه ی ملال تو را

اشک چشم توام که می دانم

از تو بهتر زبان حال تو را

 

بگریز از کنار من بگریز

راه من، راه سرنوشت من است

به خدا سرنوشت اگر این است

گر به دوزخ روم بهشت من است

 

روز و شب بر من ای ستاره بخت

با غمی گونه گونه می گذرد

عمر من، عمر من، نمی دانی

بی تو عمرم چگونه می گذرد

 

«فخرالدین مزارعی»

|+|
????? ??? ???? محمود ?? دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ? ???? 0:54